تبليغاتX
تنهایی ماه

تنهایی ماه

روزهای عشق و نفرت
پرواز یک مادر
نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمی کند...

مهربانانی که هرگز تکرار نمی شوند...

و مادر....

که هیچ کس جایش را پر نمی کند....

سرانجام مادربزرگ عزیزم ، خانه آسمان و همنشینی با فرشتگان را بر خانه خاکی و همسایگی با دردهایش، ترجیح داد...

و من بذر عشقش را در دل تا زنده ام ،نگاه خواهم داشت... عشق ملکوتی مادر... تا روزی که اگر زنده بودم  سایه های درخت تنومند این عشق را به وارثان خویش هدیه کنم...بی منت و چشمداشت...درست همان کاری که مادربزرگم کرد و مادرم می کند....

 

مهربان مادربزرگم! آرامشت مبارک....


پی نوشت:

دوستی به نام "ماریان" ،برای پست فوت عموم ،کامنت گذاشته بود که  حالش از این همه عزاداری و غم و غصه ام برای فوت عموم به هم میخوره و من را آدم لوس و بی جنبه معرفی کرده بود....

دلم از مرگ بی خود و بی جهت مادر بزرگم(که نتیجه یک اشتباه پزشکی بود) هزار تکه شده ... و خیلی سخته اینجا، توی دفتر خاطرات خودم هم نمیتونم از غصه ام بگم ... و  مجبورم برای رفتنش به همین چند خط بالا بسنده کنم.... نکند خاطر دوستی چون ماریان اندکی آزرده شود!!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت14:45توسط ماه |
روزانه ها

ده روزی میشه که مادرم بر بالین مادرش اشک می ریزه.... مادری که ۱۵ روزه در سکوت و در خوابی عمیق فقط نفس می کشه ....

 و من .... تو این ده روز سعی کردم هم دختر پدرم باشم و هم خواهر خواهرم و هم مادر یاس و همسر امین...سخت بود ولی لذت بخش... حس میکردم دارم در برابر هزاران هزار محبتی که مادرم بهم داره ، انجام وظیفه می کنم ... هر چند به اندازه ارزن....صبح ها وقتی یاس بیدار می شد سریع برای خودمون و بابام و خواهرم نهار درست می کردم ... و اوضاع خانه را روبراه می کردم .... غذا را بر میداشتم و می بردم خانه پدرم... به مادرم زنگ میزدم و میگفتم تا هر وقت دوست داشت کنار مادر بزرگم بماند و خیالش راحت باشد.... کمی کنار پدرم حرف می زدم ... خانه را مرتب می کردم و ظرفها را می شستم و بعد از آمدن خواهرم از محل کارش همه با هم غذا می خوردیم ... جای مادرم خالی بود ... و غمی دل همه مان را چنگ می زد ...

عصر ها یاس را به پارک و گردش می بردم و بر می گشتم خانه  و تا آمدن امین به کارها و شام و ... مشغول می شدم ... خواب نیمروز یاس فرصتی بود برای انجام کارهای اداری ام در خانه ، و دروس عقب مانده ام ....

امین این روزها به دلیل مشغله کاری دیر می امد ... اما آرام بود و به عکس خیلی وقت ها بی اعصاب و بهم ریخته نبود.... به این نتیجه رسیده ام امین هرچه کارهای بیرونش کمتر باشد بیشتر به حاشیه می پردازد و صد البته فرصت بیشتری هم برای همفکری با مادرش دارد!!!

در سکوت و آرامش شام می خوردیم...و من سعی می کنم کاستی ها و بی احترامی هایش را فراموش کنم....چقدر من تفاوت کرده ام!!! خودم از خودم در عجبم... هرگز از کوچکترین کینه و دلخوری نمی گذشتم و تا به روی امین نمی آوردم آرام نبودم...حال دلم پر شده از دلخوری و خاطرات زهر آگین و بی خیالم....هرچند می دانم آرامش امین و بی خیالی من دوامی ندارد....به لطف مشغله هر دویمان است که بی خیال شد ه ایم....

یاس حرفهای بزرگتر از سنش می زند و من تعجب میکنم از کجا یاد گرفته؟!

: بابا ؟

: جانم

:بلند با صدای جیغ به مامانم بگو دوست دارم

: چشم...و مشغول تی وی میشه

: بلند بگو ...نشنیدم

امین: ماه؟تو اینارو یادش دادی؟( با یک نیشخند خاص خودش)

من: من؟ نه....مگه عقده دارم!!!

یاس:هنوز نشنیدم

امین: دوست دارم...

من: اوج احساس بودا!!!

چند وقت پیش امین در حال چلوندن یاس بود و بهش گفت : عاشقتم...

یاس: پ ن پ عاشق مامان باش....تعارف نکنیا!!!!

خلاصه که گاهی فکر می کنم نکنه این بچه هم میدونه جز وابستگی چیزی از مهر و محبت بین من و پدرش نمونده....


روز زن امین با پاکتی حاوی پول( نه خیلی زیاد) و یک دسته گل رز قرمز  اومد خونه ... آخرین باری که گل گرفته بود ۸ سال پیش بود ... دسته گل را که دیدم بغض غریبی تو دلم نشست ... و حلقه اشکی که از امین پنهانش کردم ... روی هم را بوسیدیم ... لیوان آب را یک نفس سر کشیدم تا بغضم را فرو برم ... یا دآخرین دسته گل ۸ سال پیش افتادم ...روز عاشقان بود ... محکم یکدیگر را بغل کردیم و امین گفت اونقدر فشارت میدهم تا تپش قلبت را بر سینه ام حس کنم ... و امروز ۸ سال گذشته ... قلبمان دیگر برای هم نمی تپه ... اما میدونم امین از محبتش برام گل خریده .... نتونستم فیلم عشق و عاشقی برایش بازی کنم ...اما بهش گفتم خیلی غافلگیر شدم و بهترین هدیه تو این مدت برام بوده .... تا شب هم هر خواسته ای داشت اینطور عنوان می شد:

: بی زحمت یه چای دیگه برام می ریزی؟

: داری می بینی دستم بنده ... خوبه خونه کوچیکه ...دو قدم داری تا کتری و قوری ... خودت بریز

: من که برات گل خریدم !!!! اینه دست مزدم ؟

: بی زحمت کنترل تی وی را بده به من ...

: امین ؟ واقعا که ... به جای کمک کردنته دیگه ... دارم به این بچه غذا می دم ...

: فقط یادت باشه ها ...ببین ما واسه کی گل خریدیم !!!!

: فردا من ماشین را ببرم ؟

: ای بابا فردا که روز زوجه ، نوبت منه ... حواست هست تو این هفته اصلا ماشین به من ندادیا!!!

: باشه ... اینم نتیجه گل خریدنای منه ....را براه برای خانوم گل می خرم خوشحال بشه () یادم می مونه ...به حرمت گلهایی که خریدم فردا را هم من ماشین ببرم دیگه ؟!!!


دیروز رفتم فرودگاه دنبال مادرم...بعد از ۱۲ روز اومد... ۱۰ سال پیر شده بود...حق داره...مادرش  تخت بیمارستان نه زنده هست و نه دور ازجان مرده...اما برگشت... و چند روز هست و دوباره میره...


آقای فرهادی نویسنده را که یادتونه ؟ دیروز بهم زنگ زد...

:سلام بر نویسنده جوان و با احساس ...

: سلام استاد ...ببخشید من این مدت خیلی درگیر بودم باید خودم تماس می گرفتم

: خواهش می کنم ... حدس زدم ... زنگ زدم بگم فرصتی که توانستید قرار ملاقات بذاریم و من در مورد کارتون صحبت کنم

: همه را مطالعه کردید؟ قابل قبوله؟

: بله ... بسیار دلنشین و شیوا بود ... باید در مورد جزئیات صحبت کنیم

:چشم...در اولین فرصت خدمتتات میرسم...

و خنکای شادی که به قلبم روانه شد ... انگار آرزوی دیرینه ام در حال بر آورده شدنه  


پی نوشت : پست قبل که پرسش و پاسخ بود برایم خیلی جالب بود ... ممنونم از همه همراهانم ...

هنوزم اگه سئوال داشتید در خدمتم ...

باران عزیزم:

اولین خواننده وبلاگ من و دوست قدیمی ام ... اونقدر بهت سر نزدم و یادم رفت که لینکت کنم که حالا فکر میکنم دیگه خیلی دیره ... خجالت می کشیدم و می کشم بیام وبلاگت و از فراموشی ام و از نارفیقی ام  عذر خواهی کنم ... اگر مرا می بخشی و می خوانی منو ... بیا و بگو هنوز دوستمی ... من هیچ گاه فراموشت نکرده و نمی کنم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت16:10توسط ماه |
پر از خوشبختی نابم... تو را دارم هنوزم مادرم.

دلم تنگ است، نميدانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوي ....

پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست مادر...

نميداني چه غمگين رهسپار لحظه هاي بي قرارم ...

و من اکنون به دنبال تو همچون كودكي هستم ...معصومانه در اوج گناهان بزرگم ، مي جويم پناه شانه هايت را كه شايد اندكي آرام گيرد دل...

دلم تنگ است وتنهايي به لب مي آورد جانم...

هنوز محتاج آنم تا با تو گويم از هياهوي غريب دل ،كه بي پروا تلنگر ميزند بر من و مي گويد به من نزديك نزديكي....

به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش مي آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك خوشبختي نابم ...وقتی که میدانم تو را دارم هنوزم مادرم... 

...تا ابد من دوستت دارم .
 
دعا می کنم برای سلامتی مادرم ...برای طول عمرش و شادی اش ... که برای من جوانی گذاشت و اکنون با دردهای ناشی از کهولت هنوز تکیه گاهم است...
دعا میکنم برای مادر بزرگم که روزهاست از تمام تن خسته اش ،فقط قلب مادرانه اش بر تخت بیمارستان می تپد و بس ... برای رهایی اش از همه دردهایی که کشیده و می کشد ....
دعا میکنم برای همه مادران .... که به تعداد همه خوابهای کودکانه پاره تنشان بیداری کشیده اند و می کشند...
دعا میکنم برای خویش... که مادرم ...باید بمانم ...شاد و سالم برای بالندگی یاسم....
دعا میکنم برای یاس که روزی بر بالین کودکی، مادر خواهد شد....
دعا می کنم برای همه آنها که در آرزوی شنیدن صدای کودک خویشند ... آرزو میکنم دامنشان از حضور معصومانه فرزندشان سبز شود....
روز همه مادران امروز وفردا مبارک ....

هر چه می خواهد دل تنگت، بپرس!!!!
دوستان خوبم سلام :
هنوز گرفتار بازی هایی هستم که چندی است روزگار برای من و خانواده ام رقم زده ... و هنوز محتاج دعاهایتان هستم تا بی دغدغه مشکلات را طی کنیم...
راستش قصد داشتم برای این پست و روز مادر انرژی بیشتری بگذارم ...اما زمان یاری نکرد ... و توانستم در همین حد دلنوشته ام را بر صفحه وبلاگ جاری کنم ...
و اما چند وقتی بود تصمیم داشتم به پیروی از چند تا از دوستان دنیای مجازی که یا صندلی داغ داشتند و یا پرسش وپاسخ ،، من هم این کار را انجام دهم ...ما در دانشگاه دوره لیسانس در یکی از واحد های درسی مان نیم ساعت آخر کلاس صندلی داغ داشتیم ... و خیلی برایمان مفید بود ... از نظر این که بی تعارف ایرادات و کاستی های خودمان را از دیدگاه دیگران پیدا می کردیم ...
نمیدونم این پست هم همون حالت را تداعی کنه یا نه!؟
به هر حال .... هر سئوالی داشتید به شرطی که خیلی خصوصی و شخصی نباشه پاسخگو خواهم بود و همچنین هر انتقاد و ایرادی که به منو وبلاگ و شخصیت و نوع نوشتار و... دارید...
امیدوارم بتونم ابهامات خیلی از دوستان را درمورد خودم رفع کنم ...
و نهایت تا اونجایی که توانستم رمز را برای دوستانم ارسال کردم...با عرض شرمندگی کسی اگر از قلم افتاده ، اعلام کند....
 
 
پی نوشت ۲: ( بعدا نوشت) برام جالبه ۲۴ ساعت از به رو شدنم گذشته ... همه لطف داشتند و تبریک بهم گفتند اما انگار خیلی!!! واضح و روشن هستم برای همه ...هیچ کس جز دو نفر هیچ سئوالی ازم نداشتند ...؟!!!!
پی نوشت ۳: وایییییی نمیدونید چه لذتی داره سئوالاتتون را خوندن و جواب دادن... دوست دارم چند روز این پست بمونه ....
+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت2:13توسط ماه |
وقفه
دوستان عزیزم

موردی برام پیش اومده که خدا را شکر نگران کننده هم نیست، اما چند وقتی به نت دسترسی ندارم ...

خانواده و پدرم و خودم همه در صحت و سلامت کامل هستیم خد ارا شکر...ولی گاهی برای بهبود زندگی باید خیلی موارد را گذاشت و گذشت.

انشاء الله بتونم بازم بیام و بنویسم.اما مطمئنا بین نوشته ها وقفه ایجاد خواهد شد، به هر حال تا اینجا بد اگه بودم به خوبی هایتان ببخشید. من را از دعایتان فراموش نکنید .

به ایمیل ها حتما رمز را در اولین فرصت ارسال میکنم .باز کردن ایمیل این چند روز خیلی سخت بود.اما بد قول نمی شم.مطمئن باشید.

فعلا خدا نگهدار  

+نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت23:17توسط ماه |
تا انتهای باغ بارانی ....
دوستان عزیزم

شنبه و یکشنبه رمز را برای همه کسانی که خواسته بودند ارسال می کنم ....

ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت12:21توسط ماه |
روز گذشت ها .....
ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت9:27توسط ماه |
یار کی بودیم و عشق کی بودیم و کی هستیم ؟!
ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت16:15توسط ماه |
هر چه بودی هر چه هستم بی خبر رفتم که رفتم .....
ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت12:39توسط ماه |
از من آزرده دل کی دگر گیری نشان!!!
ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت0:31توسط ماه |
یاد نوروزهای گمشده ....
ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت11:1توسط ماه |
 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - مجله شب فارسی - سایت عکس باران