مهربانانی که هرگز تکرار نمی شوند...
و مادر....
که هیچ کس جایش را پر نمی کند....
سرانجام مادربزرگ عزیزم ، خانه آسمان و همنشینی با فرشتگان را بر خانه خاکی و همسایگی با دردهایش، ترجیح داد...
و من بذر عشقش را در دل تا زنده ام ،نگاه خواهم داشت... عشق ملکوتی مادر... تا روزی که اگر زنده بودم سایه های درخت تنومند این عشق را به وارثان خویش هدیه کنم...بی منت و چشمداشت...درست همان کاری که مادربزرگم کرد و مادرم می کند....
مهربان مادربزرگم! آرامشت مبارک....![]()
پی نوشت:
دوستی به نام "ماریان" ،برای پست فوت عموم ،کامنت گذاشته بود که حالش از این همه عزاداری و غم و غصه ام برای فوت عموم به هم میخوره و من را آدم لوس و بی جنبه معرفی کرده بود....
دلم از مرگ بی خود و بی جهت مادر بزرگم(که نتیجه یک اشتباه پزشکی بود) هزار تکه شده ... و خیلی سخته اینجا، توی دفتر خاطرات خودم هم نمیتونم از غصه ام بگم ... و مجبورم برای رفتنش به همین چند خط بالا بسنده کنم.... نکند خاطر دوستی چون ماریان اندکی آزرده شود!!!!
ده روزی میشه که مادرم بر بالین مادرش اشک می ریزه.... مادری که ۱۵ روزه در سکوت و در خوابی عمیق فقط نفس می کشه ....![]()
و من .... تو این ده روز سعی کردم هم دختر پدرم باشم و هم خواهر خواهرم و هم مادر یاس و همسر امین...سخت بود ولی لذت بخش...
حس میکردم دارم در برابر هزاران هزار محبتی که مادرم بهم داره ، انجام وظیفه می کنم ... هر چند به اندازه ارزن....
صبح ها وقتی یاس بیدار می شد سریع برای خودمون و بابام و خواهرم نهار درست می کردم ... و اوضاع خانه را روبراه می کردم .... غذا را بر میداشتم و می بردم خانه پدرم... به مادرم زنگ میزدم و میگفتم تا هر وقت دوست داشت کنار مادر بزرگم بماند و خیالش راحت باشد.... کمی کنار پدرم حرف می زدم ... خانه را مرتب می کردم و ظرفها را می شستم و بعد از آمدن خواهرم از محل کارش همه با هم غذا می خوردیم ... جای مادرم خالی بود ... و غمی دل همه مان را چنگ می زد ... ![]()
عصر ها یاس را به پارک و گردش می بردم و بر می گشتم خانه و تا آمدن امین به کارها و شام و ... مشغول می شدم ... خواب نیمروز یاس فرصتی بود برای انجام کارهای اداری ام در خانه ، و دروس عقب مانده ام ....
امین این روزها به دلیل مشغله کاری دیر می امد ... اما آرام بود و به عکس خیلی وقت ها بی اعصاب و بهم ریخته نبود.... به این نتیجه رسیده ام امین هرچه کارهای بیرونش کمتر باشد بیشتر به حاشیه می پردازد و صد البته فرصت بیشتری هم برای همفکری با مادرش دارد!!!![]()
در سکوت و آرامش شام می خوردیم...و من سعی می کنم کاستی ها و بی احترامی هایش را فراموش کنم....چقدر من تفاوت کرده ام!!!
خودم از خودم در عجبم... هرگز از کوچکترین کینه و دلخوری نمی گذشتم و تا به روی امین نمی آوردم آرام نبودم...حال دلم پر شده از دلخوری و خاطرات زهر آگین و بی خیالم....هرچند می دانم آرامش امین و بی خیالی من دوامی ندارد....به لطف مشغله هر دویمان است که بی خیال شد ه ایم....![]()
یاس حرفهای بزرگتر از سنش می زند و من تعجب میکنم از کجا یاد گرفته؟!![]()
: بابا ؟
: جانم
:بلند با صدای جیغ به مامانم بگو دوست دارم![]()
: چشم...و مشغول تی وی میشه![]()
: بلند بگو ...نشنیدم![]()
امین: ماه؟تو اینارو یادش دادی؟( با یک نیشخند خاص خودش)![]()
من: من؟ نه....مگه عقده دارم!!!![]()
یاس:هنوز نشنیدم![]()
امین: دوست دارم...![]()
![]()
من: اوج احساس بودا!!!![]()
چند وقت پیش امین در حال چلوندن یاس بود و بهش گفت : عاشقتم...![]()
یاس: پ ن پ عاشق مامان باش....تعارف نکنیا!!!!![]()
خلاصه که گاهی فکر می کنم نکنه این بچه هم میدونه جز وابستگی چیزی از مهر و محبت بین من و پدرش نمونده....
روز زن امین با پاکتی حاوی پول( نه خیلی زیاد
) و یک دسته گل رز قرمز
اومد خونه ... آخرین باری که گل گرفته بود ۸ سال پیش بود ... دسته گل را که دیدم بغض غریبی تو دلم نشست ... و حلقه اشکی که از امین پنهانش کردم ... روی هم را بوسیدیم ... لیوان آب را یک نفس سر کشیدم تا بغضم را فرو برم ... یا دآخرین دسته گل ۸ سال پیش افتادم ...روز عاشقان بود ... محکم یکدیگر را بغل کردیم و امین گفت اونقدر فشارت میدهم تا تپش قلبت را بر سینه ام حس کنم ... و امروز ۸ سال گذشته ... قلبمان دیگر برای هم نمی تپه ... اما میدونم امین از محبتش برام گل خریده .... نتونستم فیلم عشق و عاشقی برایش بازی کنم ...اما بهش گفتم خیلی غافلگیر شدم و بهترین هدیه تو این مدت برام بوده .... تا شب هم هر خواسته ای داشت اینطور عنوان می شد:
: بی زحمت یه چای دیگه برام می ریزی؟
: داری می بینی دستم بنده ... خوبه خونه کوچیکه ...دو قدم داری تا کتری و قوری ... خودت بریز
: من که برات گل خریدم !!!! اینه دست مزدم ؟ ![]()
: بی زحمت کنترل تی وی را بده به من ...
: امین ؟ واقعا که ... به جای کمک کردنته دیگه ... دارم به این بچه غذا می دم ...
: فقط یادت باشه ها ...ببین ما واسه کی گل خریدیم !!!!![]()
: فردا من ماشین را ببرم ؟
: ای بابا فردا که روز زوجه ، نوبت منه ... حواست هست تو این هفته اصلا ماشین به من ندادیا!!! ![]()
: باشه ... اینم نتیجه گل خریدنای منه ....را براه برای خانوم گل می خرم خوشحال بشه (
) یادم می مونه ...به حرمت گلهایی که خریدم فردا را هم من ماشین ببرم دیگه ؟!!!![]()
دیروز رفتم فرودگاه دنبال مادرم...بعد از ۱۲ روز اومد... ۱۰ سال پیر شده بود...حق داره...مادرش تخت بیمارستان نه زنده هست و نه دور ازجان مرده
...اما برگشت... و چند روز هست و دوباره میره...
آقای فرهادی نویسنده را که یادتونه ؟ دیروز بهم زنگ زد...
:سلام بر نویسنده جوان و با احساس ...
: سلام استاد ...ببخشید من این مدت خیلی درگیر بودم باید خودم تماس می گرفتم
: خواهش می کنم ... حدس زدم ... زنگ زدم بگم فرصتی که توانستید قرار ملاقات بذاریم و من در مورد کارتون صحبت کنم
: همه را مطالعه کردید؟ قابل قبوله؟
: بله ... بسیار دلنشین و شیوا بود ... باید در مورد جزئیات صحبت کنیم
:چشم...در اولین فرصت خدمتتات میرسم...
و خنکای شادی که به قلبم روانه شد ... انگار آرزوی دیرینه ام در حال بر آورده شدنه ![]()
پی نوشت : پست قبل که پرسش و پاسخ بود برایم خیلی جالب بود ... ممنونم از همه همراهانم ...
هنوزم اگه سئوال داشتید در خدمتم
...
باران عزیزم:
اولین خواننده وبلاگ من و دوست قدیمی ام ... اونقدر بهت سر نزدم و یادم رفت که لینکت کنم که حالا فکر میکنم دیگه خیلی دیره ... خجالت می کشیدم و می کشم بیام وبلاگت و از فراموشی ام و از نارفیقی ام عذر خواهی کنم ... اگر مرا می بخشی و می خوانی منو ... بیا و بگو هنوز دوستمی ... من هیچ گاه فراموشت نکرده و نمی کنم ![]()
دلم تنگ است، نميدانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوي ....
پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست مادر...
نميداني چه غمگين رهسپار لحظه هاي بي قرارم ...
و من اکنون به دنبال تو همچون كودكي هستم ...معصومانه در اوج گناهان بزرگم ، مي جويم پناه شانه هايت را كه شايد اندكي آرام گيرد دل...
دلم تنگ است وتنهايي به لب مي آورد جانم...
هنوز محتاج آنم تا با تو گويم از هياهوي غريب دل ،كه بي پروا تلنگر ميزند بر من و مي گويد به من نزديك نزديكي....
به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش مي آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك خوشبختي نابم ...وقتی که میدانم تو را دارم هنوزم مادرم...
موردی برام پیش اومده که خدا را شکر نگران کننده هم نیست، اما چند وقتی به نت دسترسی ندارم ...
خانواده و پدرم و خودم همه در صحت و سلامت کامل هستیم خد ارا شکر...ولی گاهی برای بهبود زندگی باید خیلی موارد را گذاشت و گذشت.
انشاء الله بتونم بازم بیام و بنویسم.اما مطمئنا بین نوشته ها وقفه ایجاد خواهد شد، به هر حال تا اینجا بد اگه بودم به خوبی هایتان ببخشید. من را از دعایتان فراموش نکنید .
به ایمیل ها حتما رمز را در اولین فرصت ارسال میکنم .باز کردن ایمیل این چند روز خیلی سخت بود.اما بد قول نمی شم.مطمئن باشید.
فعلا خدا نگهدار
شنبه و یکشنبه رمز را برای همه کسانی که خواسته بودند ارسال می کنم ....![]()
![]()

